
خدایا قسمتم رانیکوبگردان
وگر سرنوشتم چیزی نیست که
باب میلم باشد: از آنجاکه تو حکیم هستی و
هرچه برایم خواهی بهترین چیزهاست...
و از آنجا که من ناتوان از درک حکمتت هستم...
به من طاقتی ده که در مقابل آن چه که
برایم پیش خواهد آمد صبور باشم یاریم ده که بی تو هیچم
و شکیبایم ساز که می دانم با تو زمین خوردن معنایی ندارد...
من تلاش باشم توامید... من به راه باشم تو عبور...
من سلام گویم توجواب...من نماز باشم توقبول...
من غریب باشم توانیس...
من حقیرباشم توبزرگ...

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
سلام بعد مدتها دوباره برگشتم....ممنونم از لطف همتون
که حتی تو مدتیم که نبودم به یاد
" ملکه ی احساس "بودین 
: بهانه ی عزیز.غریبه.آقای نایب که جاداره به خاطر
غزلهای قشنگش هم تبریک بگم..شینای عزیزکه نوشته های دلنشینش همیشه برام تازگی داره .
ممنونم از نویسنده ی دفتر عشق که هم متن های قشنگش ومی خونم و
هم دکلمه هاشو گوش میدم...ممنون ازمهدی(نویسنده ی: عاشقانه می پرستمت)
ممنون ازسها...@@@ امیر @@@ و امید عزیز...
همچنین باید از ساغرتمنا که تواین مدت برام نظرگذاشته تشکر کنم وممنون
غزال جون که بعد یه قرن برگشتی
ببخشید اگه کسی از قلم افتاد...از همه تون ممنونم...و
معذرت می خوام که نتونستم بهتون سربزنم...
بله...بالاخره امتحانای مام تموم شد...به خیر گذشت...
به امید اینکه از امتحانات زندگیم سربلند بیرون بیایم
" امیدوارم همیشه وهمه جا موفق باشین"
.
.
.
.
.
حرف هایم زیاد است اما جیزی برتو پنهان نیست
کم میگویم وسنجیده...توخود بخوان که میدانی نیازم را
پس مرابه حال خود وامگذار
عنایتی کن وتوانی ده که با توان خویش به سوی موفقیت گام بردارم
تورا دوست دارم و این عشق سعادتی بی نظیراست
.
.
.
حرف آخر: ...دعا می کنم برای تمام کسانی که نیازمند دعا هستند...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
از پشت میله های قفس
پرنده را که میبینم خود را به این سو وآن سو می زند
دلم میسوزد...!
غافل از آنکه من در قفسی بزرگتر بنام غم اسیر
هستم که در آن با دستهای خود
بر گردن و پاهایم زنجیر ناامیدی آویخته ام
بی آنکه برای پرواز خود را به میله ها بکوبانم...!

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
خیلی وقته آپ نکردم...............شرمنده .....
....
خوب تقصیر من نیس...داریم میریم به استقبال ماه
امتحانات...سرگرمیم...!
تا یادم نرفته : هفته ی معلمو به همه معلمای گلم تبریک میگم
و دست تک تکشون رو میبوسم
(مهمتر ازهمه:ازشون میخوام به حرمت این روزا حلالم کنن گرچه من
هیچ کدومشون و اذیت نکردم
وهمیشه بچه ی خوبی بودم ولی کار از محکم کاری ...
...
.
.
.
.
امیدوارم همیشه موفق باشین
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
هنوز رنگ آبی می چکد از لابه لای انگشت ها...!
و من رنگ دریا را بر چهره ی شب خواهم پاشید..
هنوز در سیاهی ها گم نشده است...پاهایی که پا به پای دریا راه میروند...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
تا دوباره به هم رسیدیم غرق یک نور شدیم
آنقدر به هم نگریستیم هر دومان کور شدیم
فاصله میان من وتو یک قدم بیش نبود
آنقدر دویدیم سوی هم کز هم دور شدیم...!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
فانوس بهار دردست باغبان است
.
.
.
گويي باهرس دلهايمان اينبارشادي به بار نشسته است ...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
هرگاه به سیاهی رسیدم چراغ های ته راه مرا فریاد میزدند...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
انتظار تو از صبوری من بیشتر نیست؟
اکنون که دیگردلیلی برای تحمل نیست...مرا صبری ده که بایستم...زمین خوردنم مرا خواهد کشت
نایی نمانده مرا...مرا تابی ده که نیازمند تر از این چیزهایم...!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|

امروز قصد نوشتن ندارم...شاید همین عکسا خودش کلی حرفه...!

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
همین...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
امشب هم...من اینجایم...!
وهوا خوبتر از هرشب
با نوایی آهسته
برای فروبردنم در خوابی آرام
لالایی می خواند
چه کسی می داند تا به صبح رویا خواهم داشت
و یا کابوس ها ی دیرینه ی اندوه سحرگاه مشوشم
خواهد ساخت ...!
خوبی را به تو می سپارم...مرا به خدا بسپار...!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
ستاره ها راکه می شمردم ...
یکی کم بود ...
ستاره ی من...
...!
نبود...
جای خالیش را احساس می کردم...
پنچره...
پرده را که کنار زدم
شب بود
" سلام ستاره ی من "
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
امشب غریبانه تر از هربار...
چشمهایم به قاب ماه خیره گشته است...
.
.
در عجبم به دنبال چیست...؟!
.
.
.
سویی برای دیدن ندارد اما...در دلم آشوبی است که می گوید...
انتظار را خبری خوش در پیش است...!
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
گویی که غروب امشب دست دل من خوانده
با قول طلوعی باز...خورشید به ره رانده
انگار دلم باری در راه کم آورده است
در کوچه ی ظلمانی از قافله جامانده
مهتاب سفرکرده است از شبکده ام امشب
آری که به شبهایم دیری است نتابانده
امشب نفسم تنگ است شاید که غم آدم کشت
اما من احساسم غم را زتو ترسانده...

+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
اشکهایم را با پنجره رفاقت عجیبی است...
گویی آنروز که ابر هم دلگیر بود و
هو هوی باد آسمان را خبر می کرد
که انگار تولدی در پیش است
پنجره مراهم فراخوانده بود
تا شاهد دلگرفتگی ابری باشم
که همدمش تولد بارانی بود
که شیشه راشست
و آسمان نامش را زطراوت ,اشک نامید...

+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
سلام...
خواستم اینبار مودبانه تر شروع کنم...شاید اصلا نیازی به گفتن این کلمه نبودوقتی که
هیچ وقت خداحافظی ای وجود نداره...!یعنی من نمی خوام که باشه...خوب توهم نمی
خوای دیگه...مگه نه؟!...
کاش می دونستی چه احساس قشنگی دارم وقتی متوجه میشم دستهات رو
شونه هامه...حواست هست که یه وقت زمین نخورم یا وقتی که با گرمای نفسهات یخ ناامیدی هام
یکدفعه آب میشه...
تا حالا فکرشو کردی وقتی که سرتو به نشونه ی پذیرفتن بالا وپایین میکنی وبا یه لبخند کوتاه
تموم هوش وحواسمو ازم می گیری چطوردیوونت میشم که
تا مدتها پاهام به زمین نمیرسه...!
نمی دونی چه احساسی دارم وقتیکه می فهمم اجازه دادی تاصورتمو رو خاک زیر پاهات
بذارم وواسه یه بار دیگه ازت بخوام که بغلم کنی ...آخه از اون بالاهمه چیز یه جور دیگس...از
اون بالا دنیا رو میبینم که چطور زیر پاهام
تکون تکون می خوره...!قشنگتر از اون اینه که وقتی به خودم میام تازه متوجه میشم این دنیا
نیست که داره تاب می خوره این تویی که داری منو رو دستات تاب می دی...
می گن رو دستای تو تاب خوردن و نترسیدن از اینکه ممکنه از اون کنارا بلغزی وزمین بخوری کار
هر کسی نیست ولی حیفکه نمیدونن لذت بازی به همینکه خودت محکم بچسبی و
حواست باشه ...
.
.
یه وقت لیز نخوری...!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
باد آخرین برگه را کند...
اما...
ماه را نقاشی خواهم کرد
سوسوی شب زبانم را بند آورد...
اما...
مهتاب را ترجمه خواهم کرد
هراس بالهایم را بست...
اما...
با باد پرواز خواهم کرد ...
زمین دلبسته ام کرد...
اما...
با تو تا آسمان خواهم رفت...
غفلت اسیرم ساخت...
اما...
باتو آزاد خواهم شد...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
بدنبال بهانه می گردم...
شاید کار چندان سختی نیست اما...مرا درگیر می کند...با همه چیز ودر همه جا!
تورا یافتن کار هرکس نیست...
گرچه مهتاب یا شاخه ی گل سرخ قصه هایت را ازبرندوبرای هر رهگذری چومن اشعار تورا زمزمه می کنند
باز در جستجوی توبودن دشوار است...تورا در اعماق وجود خود جستن کار ساده ای نیست...آن هم
امروز که قلبهای بزرگی که روزی هم بازی نور بودندغرق در تاریکی روزگار خودراهم در میان اشیای ناچیز
زندگی گم کرده اند...یا به زبان ساده تر تورا یافتن
قلبی پاک...
چشمی باز...
صدایی ناز...ویک بغل محبت می طلبد
امروز قلب های غبارآلودرادر هر کوچه ی باران زده می توان دید...
اما...
هنوز هستند...
هستند قلبهایی که غبار روی شیشه هایشان جای نگرفت ومهتاب معاشرتش را با آنان تداوم
بخشیدوعبور زندگیشان را معنی داد...آری هستند چشمهایی که نم نم دریاساز خواهند
شدوغصه های همسایه را با آب تحلیل خواهند کردوزمین وزمان را به بهانه ای بدنبالت خواهند
گشت وتو هستی...در کنارمان...
در ژرفای وجودمان...
وتو در اثبات لحظات بهترین دلیلی
تورا یافتن ابتدای عشق وانتهای آن است...وتورا نگاه داشتن کاری دشوارتر...
خدایا...به من توانایی ده تا تورا بیابم وبا تو بودن را از من دریغ مکن
به من فرصتی ده تا تورا عاشقانه بپرستم...پرستشت زیباست...یادت آسایش وزمین
وآسمانت بهانه ای زیباتر تا خود را رها کنیم وسرمشق عاشقی پیشه گیریم ...
تورا سپاس میگویم...
سپاس...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
آنروز که درکاسه ی سفالین زمان آب میریختند
تا گردش ایام تصویر مداوم خود را درقاب آب بنگرند تا شاید
دستی ـ در روزی متفاوت ـ آبی بر صورتمان پاشید وتلنگری شد
تا هرروز تولد زندگی را جشن بگیریم
خاطرات از نشستن غبار کهنسالی بر قامتشان بغض کردند
غافل از آنکه هربار هدیه ی جشن هایمان
تصویری خواهد بود که در صندوقچه ی خاطراتمان با گذر زمان رنگین تر خواهد شد

+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
سکوت تنها مرهم باقی مانده است
پریشانی افکارم به تنظیم شکوفه های روی درخت غبطه می خورند
امروز صبح نسیم هم تنفسی عمیق را لب پنجره دریغ نمود
گویی باران هم دست در دست بغض اشک را تحریم نموده است
لبهایم سراب را هم غنیمت می داند...در اندیشه ی رویشم
در انتظار جرقه ای کوچک...شراره های وجودم را به اوج خواهم برد
تاتو هم گرمای مرا حس کنی...مبادا به سان غنچه ای مرده,ابر هم مرا به فراموشی بسپارد!
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
حرفهایشان دلنشین نیست ...گویی این چیزهارا ازبر کرده اند...
چگونه لبخند می زنند وقتی که چشمها چیز دیگری می گوید...چه اجباریست؟!
نمی دانم!
گاه آرزو می کردم که کاش چشمها برای یک بار دروغ می گفت...
کاش اینها خواب بودند
دلم برایشان می سوزد...!...
در پشت این لبخندها چیز دیگری است...کاری از دست برنمی آید
در حیرتم که خورشید را به چه قیمتی فروخته اند تادر کوچه های تاریک افکارشان با
لباس هایی الوان منع احساس را جشن بگیرند...!
...آزارم می دهد...
بارش باران را چگونه احساس نمی کنند وچه بی تفاوت از کنار حقایق می گذرند
سرگردانیم بی دلیل هم نیست...
گوش کن صدایشان می آید...از دور واز نزدیک...
در میان انبوهی از پرندگان نوبال پرواز قلبهایشان را ممنوع کرده اند...
در چشمهایشان نگاه کن...چیز دیگری می گوید...حرفهایشان رنگ دیگری دارد...
از صدایشان می توان فهمید...
ای کاش می شد تعبیری آسانتر از زندگی یافت تا که شاید یارای ادراکش را بیابند...
بانگاه در چشمهایشان خشکم می زند...چشمهایم را می بندم وبرایشان دعا می کنم
تا که شاید زنجیر های ریا را از دست بگشایند
و
تیشه های نفرت را به حرمت لبخند هایی معطروحقیقی بشکنند

+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب
تا به يادت باشه که دلشو شکستي
هر وقت که دلشو بدست اوردي
ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي
اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
همه چیز ازآن توست...
.
.
وتورا داشتن چه زیباست
وپرستشت زیباتر
با یاد تو زندگی را سرخواهم کرد
در دنیا زیستن را یاد خواهم گرفت
به خاطرتت اشک خواهم ریخت و برای تو خواهم نوشت
دنیا را چه زیبا آفریدی اما...دیگرزیبایی ها را جز به کنجی خلوت جایی دگر نمایی نیست
ازدحام افکاری نا امید و دلهایی که شاید سنگ هم آبرومندتراز آنهاست چو سنگریزه هایی در قدم به قدم
جاده ی زندگی مرا زمین میزنند اما زمین خوردن آسان نیست وقتی که تورا دارم...وقتی که چو آفتاب
غروب ناپذیری با هرم نفسهایی عمیق گرمای عشق را بر من میبخشی
تورا دارم وتورا داشتن کم سعادتی نیست
خدایا ...
مرا به حال خود وا مگذار...
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط ملکه ی احساس
|
خدااااااااااااااااااااا...صدامو میشنویییییییییییییییییییی......؟!!
تو رو قسم به حرمت همین اشکهایی که
ریختنشم خودت یادم دادی...
گوش کن...منکه میدونم میشنوی..
مگه خودت نگفتی؟!...مگه نگفتی صبر کن ..بیا اینم صبر...خسته ام...خسته
دیگه نای ایستادن ندارم...مگه زمین خوردن گناه؟...
آخه تو چرا اینقدر بزرگی!...فکر مارو نکردی...
فکر نکردی ممکنه من کم بیارم...خودت جای من بودی چیکار میکردی؟... منیکه مثه توصبرم زیاد نیس...
منیکه قدر تو مهربون نیستم..منیکه تا باد می وزه مثه بید می لرزم...کجایی....کجایییییییییییییییی....؟
بیا اینجا...دلم برات خیلی تنگ شده...دلم برات خیلی تنگه...خداااااااااااااااااادوست دارم...دووووست دارم..
بعضی وقتا فکرمی کنم اگه تورو نداشتم چیکار میکردم...کاش همیشه پیشم بمونی...
اصلا منو ببر پیشه خودت...من از اینجا می ترسم...از آدما..از حرفاشون...از دروغ گفتناونیش وکنایه ها...
از کینه های چندین ساله که هیشکیم حاضر نیست فراموششون کنه...از خنده هایی که اشک آدمارو در
میاره...گرچه از گفتن این حرف می ترسم آخه لابد حکمتی داشته که مارو آفریدی ولی من از اینجا
خوشم نمیاد...آخه اینجا خونه هاش از سنگه...بین آدما حصار کشیدن...اینجا هیشکی بلد نیس با
چشاش لالایی بخونه...اینجا شهراش شلوغه...خوب دل آدم میگیره دیگه...تنهام نذار...
کمکم کن...دستامو بگیر...برا یه بار دیگه
خیلی بزرگی...بعضی وقتا درکش برام خیلی سخته ولی فکر کردن به خوبیات انقدر شیرینه که حاضرم
تموم وقت سکوت کنم و به تو فکر کنم...
خدایامنه پرنیاز رو دریاب...!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط ملکه ی احساس
|